الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني
197
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
سايه ايجاد مىكنند به كلى بىخبرند آن سايهها را مىبينند ، و قطعاً و قهراً آن اسيران ، آن سايهها را حقيقت مىپندارند ، بلكه شك نمىكنند در حقيقت بودن آنها ؛ اما اگر از همين اسيرها زنجير برگيرند و آنها را رها كنند تا آتش و بيرون غار را ببينند و با قانون سايه و صاحب سايه آشنا شوند مىفهمند كه حقيقت چيز ديگرى است ، آنچه آنها مىديدهاند سايهء حقيقت بوده نه خود حقيقت . اگر بخواهيم تمثيلى با ابزارهاى تمدن امروز ذكر كنيم كه روشنتر باشد بايد انسانهايى را فرض كنيم كه از اول عمر در محلى آنها را بزرگ كردهاند كه در آنجا نه انسان مىديدهاند ، نه حيوان ، نه كوه ، نه صحرا ، نه دريا ، نه خورشيد و نه ستاره . همهء لوازم زندگى آنها را به وسيله يك دستگاه خودكار به آنها مىرسانيدهاند . اما هميشه فيلمهايى از جنگلها و حيوانات و صحراها و كوهها و شهرها و مردمى كه در آن شهرها زندگى مىكنند به آنها ارائه مىدادهاند و آنها آن فيلمها را مىديدهاند بدون آنكه بفهمند آنچه مىبينند فيلم است . پس از چندى آنها را آزاد كنند و واقعيت آنچه در فيلم مىديدهاند به آنها ارائه دهند . در اينجا عقايد آنها نسبت بهآنچه قبلًا مىديدهاند چه صورتى پيدا مىكند ؟ آيا هيچ تغييرى نمىكند و هيچ تحول فكرى در آنها پيدا نمىشود ؟ يا بر عكس ، تمام افكار و انديشههايشان باطل مىگردد و مىفهمند كه هر چه ديدهاند دروغ محض بوده است ؟ مانند كسى كه افسانهاى بشنود و خيال كند تاريخ است و واقعيت دارد و بعد بفهمد سراسرْ افسانه و پوچ و دروغ بوده است ؛ يا شقّ سومى در كار است ؟ و آن اينكه آنچه مىديدهاند « نمايش » حقيقت بوده است پس دروغ و پوچ نبوده است اما خود حقيقت هم نبوده است . پس در حقيقت آنچه مىديدهاند ، درست مىديدهاند و اما آنچه مىپنداشتهاند درست نمىپنداشتهاند . براى آنها تغيير نظر پيدا مىشود اما نه به اين شكل كه مىفهمند آنچه قبلًا مىديدهاند واقعيت نداشته و از قبيل خواب و خيال بوده است ، بلكه آنها خود مىفهمند آنچه ديدهاند واقعيت داشته و در بيرون از وجود آنها بوده است و آنچه مىديدهاند